|
تو اگر در تپش باغ خدا رادیدی همت کن و بگو ماهیها ، حوضشان بی آب است ...
باز هم سکوت ... . . باز هم سکوت می کنم اما این سکوت از رضایت نیست اینجا سکوت یعنی فریاد ... یعنی فریاد من فریاد تو فریادهای ما ... هنگامی که کفتارهای پیر بر اجساد برادرانمان پایکوبی کردند ما سکوت کردیم ... هنگامی که دستان متجاوز بر دامان پاک فرزندانمان شبیخون زدند باز هم سکوت کردیم ... این بار هم سکوت ... سکوتی بالاتر از همیشه سکوتی به قدرت فریاد دلهای ماتمزده سکوت ، سکوت ، سکوت ... حنجره ی سرخم را در باغچه ی امروز ، می کارم می دانم ، که فردا درخت فریاد ، سبز خواهد شد ... ( برای آنان که رفتند تا امروز بمانیم و برای آنان که می مانند تا فرداها بیایند... )
خورشید خانوم داشت از اون بالا تو حوض کاشی وسط حیاط خودشو نگاه میکرد. کنار حوض آبی وسط حیاط شاپرک و وروجک آب بازی میکردن... صدای خنده های شاپرک خونه رو گذاشته بود رو سرش. وروجک شالاپ شلوپ راه انداخته بود. زیر درخت بید سایه استراحت میکرد. انگار اونجا تنها جایی بود که دستای گرم خورشید خانوم بهش نرسیده بودن ... . . . ... کم کم هوا داشت تاریک میشد. خورشید خانوم داشت آهسته آهسته میرفت که تا صبح فردا پشت کوهها بخوابه. تو اتاق سایه ی وروجک و شاپرک رو دیوار افتاده بود. سایه کنارشون نشسته بود. هر دوشون حسابی از بازی و شیطنت خسته شده بودن. وروجک یه لحظه چشمش به حوض کاشی وسط حیاط افتاد. خاطرات آب بازی نیمروز یادش افتاد. صدای خنده ها و جیغ و داد شاپرک تو گوشش پیچید. یهویی اشک تو چشماش حلقه زد ... وروجک دلش برای بازی ظهر تنگ شد ...چه زود همه چی تموم میشه ... وروجک تو دلش گفت اینو ...
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش خاكِ پدران است كه دستِ دگران است دیوارِ مصیبت كده ىِ حوصله بشكن تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست فریاد به فریاد بیفزاى، كه وقت است ایرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است مشتى خس و خارند، به یك شعله بسوزان این شعر با صدای گرم و پرقدرت استاد شهرام ناظری اخیرا خوانده شده...
این حکایت سرزمینی ست که نامردمان بر روی لاله هایش آتش گشودند
و بر سر هر کویش ندایی را خاموش کردند
تا ندای آزادی جاودان باقی بماند
آیا این طنین فریاد آزادی نبود
که هر شب بر بامهایشان به گوش میرسید؟
آنان که نطفه شان به نفاق بسته شده بود
منافقش خواندند
.آزادی را
درختان سبز را به رگبار بستند
و قامتهای رعنایشان را
بر زمین افکندند
آری سرزمینی بود که در آن آزادی را دربند کشیدند
.فرزندان خلف مادران ناپاکدامن
نامقدسان رسالت شومشان را
سالها بود که به ارمغان آورده بودند
و چه نامبارک بشارتی
و چه بی شرم رسولانی
که پیغام سیاهشان را به تیغ و آتش مزین نمودند
شاخه های نورسته را به زنجیر کشیدند
به گناه سبز بودن و سبز ماندن
تا بشارتشان دهند به
...تاریکی و نادانی
ولی آیا آنان نمی دانستند راز
رویش جوانه ها و روئیدن لاله ها
و نشنیده اند حکایت گذر زمستان
.....و روسیاهی و
..یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنهاتر از تو نیست؟ پیغمبران، رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند این انفجارهای پیاپی، و ابرهای مسموم، آیا طنین آیه های مقدس هستند؟ ای دوست، ای برادر، ای همخون وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گلها را بنویس...
ستاره های عزیز
- و این درست همون لحظه ست. ( با خوشحالی فریاد میزنه. ) - کدوم لحظه ؟ ( با نگاهی پرسشگر ) - همون لحظه ی ........ ( دست و پاشو گم میکنه. ) - کدوم ؟ ( بازم همون نگاه همیشگی ) - .... ( چشماشو روی هم میذاره و سعی میکنه یادش بیاد. ) - ؟ ( با همه وجود میپرسه ولی این بار بدون کلام! ) - یادم رفت. گمش کردم. ( در حالیکه چشماشو باز می کنه و کمی نگرانه. ) - از کجا می دونی این خودشه ؟ ( یه سوال جدید!!! ) - نمی دونم. ( خجالت می کشه. ) - لحظه های قبلی چطور ؟ اونا هم خودشون بودن ؟ - ممممم .... گمون کنم آره ... یا شایدم ... نه ... نمی دونم ... ( و در حالیکه شونه هاشو بالا میندازه ) - الان چندمین لحظه بود ؟ - از کی ؟ - از همون اول اولش . - اولش؟ ... اولش کی بود آخه ؟ ... ( و با تردید به یه جای دور نگاه میکنه. ) - ... ( و این بار نوبت اونه که سکوت کنه. ) - خوب فکر کنم چند سال ... نه نه نه ، چند سال و چند ماه ، نه نه ببخشید ، چند روزم بهش اضافه میشه ، نه نه عذر می خوام ، یه چند ساعت و چند دقیقه و شایدم چند ثانیه ... اه ... ( پاک کلافه شده. ) - این سالها و ماهها و ساعتها و ... از کجا میان؟ چند تا از این لحظه ها میشه یه سال یا یه ماه یا ... حتی یه ثانیه و یا ... یه لحظه ؟؟؟ ( چشماش برق میزنه. ) - ( از خوشحالی می خواد پرواز کنه . ) متوجه شدم . اینو بی خیال شو . بهت تبریک میگم . باید جشن بگیریم . - جشن برای چی ؟ یعنی تو فهمیدی الان کدوم لحظه ست ؟ ( مشتاقانه منتظر جواب ) - نه دیگه . برای همین جشن میگیریم . ( لبخند میزنه . ) ـ برای اینکه نفهمیدیم !؟ ( با تعجب ) - ( این سوال فکرش رو به هم میزنه . یه لحظه از دنیای خودش میاد بیرون . ) خوب ... آره ... نه ... خوب آخه ... بی خیال شو ... بریم جشن بگیریم ... - ... ( با تردید نگاهش میکنه . ) و دنبالش راه می افته که با هم جشن بگیرن . جشنی برای ...
نیم وجبی داشت فرار میکرد. سایه ی یه هیولا پشت سرش بود و هی بهش نزدیک می شد. همونجور که داشت فرار می کرد، هر چند لحظه یه بار برمی گشت و یه نگاه وحشتزده به پشت سرش مینداخت. نفسش به شماره افتاده بود. چشماش گشادتر از همیشه بود. سایه داشت نزدیک و نزدیکتر می شد. چیزی نمونده بود که بهش برسه. دیگه خسته شده بود. پاهاش دیگه توان دویدن نداشتن،اما چاره ای نداشت. باید هر جور شده می رسید. دیگه چیزی نمونده بود. باید طاقت می آورد. فاصله ای با اون پنجره نداشت. فکر پرواز که می اومد تو ذهنش، درد پاهاش یادش می رفت. اون لکه سیاه هنوز پشت سرش بود و تا روی سرش کشیده شده بود. ترسید. باید تسلیم می شد؟ یعنی همه چیز تموم شده بود؟ همون طور که می دوید، چشماشو بست. چاره ای نداشت. اون بهش رسیده بود. حس کرد از پشت گرفته و داره از زمین بلندش می کنه. زیر پاهاش خالی شده بود. دلش هری ریخت پایین. جرات نداشت چشماشو باز کنه. چاره ای نداشت. باید قبول می کرد که اون سایه همیشه دنبالش باشه. خودشو یه موجود ضعیف می دید. اشک توی چشماش جمع شد و ... خیلی خسته شده بود. خوبیش این بود که دیگه پاهاش خسته نمی شد. دیگه براش مهم نبود که چی می خواد بشه. تمام تلاشش رو کرده بود. دیگه کاری از دستش ساخته نبود... اما... یاد شاپرک افتاد، که هر بار به کمکش می اومد.پس اون کجا بود. چرا این بار به کمکش نیومده بود. کاش می تونست یه بار دیگه ببیندش. اون بهش قول داده بود، که یه روز پرواز کردن یادش بده و الان... چشماشو آروم آروم باز کرد... شاپرک بالای سرش نشسته بود...
بنویسم که چی بشه؟ دیگه خسته شدم از بس مزخرف نوشتم. اصلا نوشتن اینا چه فایده داره؟ که خونده و نخونده برات بنویسن که : " وبلاگ زیبایی داری، منم یکی دارم بیا بخون، نظرتم بده " یا اینکه " لینکت کردم، لینکم کن"، " من آپم، منتظرتم ". خیلی هم که سلیقه به خرج میدن، یه متن ادبی با عرض سلام و خسته نباشید... می نویسن و برای همه اد لیستشون میفرستن. انگار فقط یه وظیفه شده که هر جور شده بنویسی و بنویسن و هی بازدید بقیه رو پس بدی و ... عین دید و بازدیدای نوروز. ظهر میری مهمونی، تا شب نشده بازدیدتو پس میدن... خنده داره. همه چی شده تکلیف، انجام وظیفه. از این همه تکرار حالم به هم می خوره. روزامون همش شده انتظار فردا. فردایی که هرگز نمی آد. انتظار اونی که اصلا وجود نداره، که بخواد بیاد. سرم داره گیج میره. اصلا پشیمونم حتی از این چیزایی که الان نوشتم. نوشتم که چی؟ که بیان دوباره همونا رو بنویسن برام؟ که بگن عجب مزخرفای زیبایی نوشتی؟ که نخونن چه مزخرفایی نوشتم؟ اصلا بخونن که چی؟ بخونن که مزخرف نوشتم؟ اصلا من شاکیم. میخوام گیر بدم. به همه چی .به خودم. به نوشتن. به حرف زدنو عمل نکردن. به نوشتنی که بخوای بگی بیاین بخونین من اینم اینا نوشته های منه. اینا اراجیف منه. اصلا نمی دونم چرا اینا رو میگم. خسته شدم... اصلا چه فایده داره. بی خیال...
شاپرک با سر و صدای جیغ و داد سایه، از خواب پرید. وسط حیاط، سایه و نیم وجبی، هر کدوم، یه سر نردبونو گرفته بودن و می کشیدن. یکی اینور، یکی اونور. شاپرک با عصبانیت فریاد زد : " یکی به من بگه اینجا چه خ...ب...ر...ه...؟؟؟ ". سایه بدون اینکه سرشو برگردونه، هن و هن کنان گفت : " نمی دونم می خواد با این چی کار کنه. فقط می دونم که می خواد یه بلایی سر خودش بیاره..." و این بار محکمتر کشید. شاپرک با تعجب گفت : " تو از کجا می دونی ؟ ". سایه گفت : " می دونم دیگه. می دونم. همه بچه ها اینجورین. سر به هوا و بازیگوش. همش دلشون می خواد بازیای خطرناک کنن. اما من نمی تونم بهش اجازه بدم. اون بعدا حتما می فهمه که من به خاطر خودش اجازه ندادم. ". شاپرک همونجوری که به اون دو تا نگاه میکرد، به آرومی گفت : " سایه جون من میگم، نردبونو بده بهش. بعد دو تایی راه می افتیم دنبالش. اگه دیدیم می خواد کار خطرناکی بکنه، جلوشو می گیریم. " . نردبونو دادن بهش. از خوشحالی چشماش برق می زد. کشیدش تا پای درخت بزرگ وسط باغچه و همونجا تکیه ش داد. پای درخت یه تخم گنجشگ کوچولو افتاده بود. دو تا گنجشک بال بال زنان و جیک جیک کنان دنبال نیم وجبی راه افتاده بودن. نیم وجبی با دستای کوچولوش، اونو از روی زمین برداشت و آروم آروم از پله ها بالا رفت... . . . شاپرک داشت به نیم وجبی نگاه میکرد، که از پله ها پایین اومده بود. شاپرک برگشت به سایه بگه... سایه رفته بود...
|
جهان چیزی جز آنچه هست، نیست و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست. " نیچه "
Home
|