تبليغاتX
hamraz

hamraz

عرفان

 

می خواهم با تو فریاد کنم

بی تو ...

می خواهم از تو فریاد کنم

بی تو ...

ای عشق

ای فریاد شکسته در گلو

ای واژه همیشگی

ای آزادی ...

ای آزادی ...

روی دفترهای مدرسه ام

روی نیمکتم

روی ماسه

روی برف

روی گل بوته ها

روی خاطرات کودکی ام

نام تو را می نویسم ...

روی همه صفحه های خوانده شده

روی همه صفحه های سفید

روی سنگ

روی خون

نام تو را می نویسم ...

روی شگفتی شبها

روی نام سفید روزها

روی فصول دلدادگی ها

روی دریاچه سرخوش مهتاب

روی کشتزارها

روی افق

روی بالهای پرندگان

روی هر نفس سپیده

روی دریا

روی اسفنج ابرها

روی دانه های عرق طوفان

روی باران سنگین کسالت آور

روی چیزهای براق

روی ناقوس رنگها

روی حقیقت ساده

نام تو را می نویسم ...

روی چراغی که روشن است

روی چراغی که خاموش

روی خانه های بازیافته ام

روی شعله های سرخ آتش

روی پناهگاههای ویران شده ام

روی دیوارهای دلتنگی ام

روی درگاه خانه ام

روی چیزهای خودی

روی غیبت ناخواسته

روی تنهایی برهنه

نام تو را می نویسم ...

روی همه بدنهای موزون

روی پیشانی دوستانم

روی هر دستی که دراز می شود

نام تو را می نویسم ...

ای آزادی ...

روی لبان در انتظار مانده

روی گامهای مرگ بر فراز سکوت

نام تو را می نویسم ...

روی گذرگاههای بیداری

روی راههای گشوده

روی مکانهای پر ازدحام

نام تو را می نویسم ...

و با قدرت یک کلمه

زندگی ام را دوباره آغاز می کنم

زاده شده ام تا تو را بشناسم

نام تو را بر زبان بیاورم ...     

                                       ( پل الوار )

شاعر این شعر زیبا رو به تمامی آزادگانی که در راه آزادی جان خود رو از دست دادن تقدیم کرده و من از طرف عزیزترین رفیقم تقدیم میکنم به تمامی آنهایی که ماندن را نه به هر قیمت، رفتن را به معنای آزادی آغاز کردند ...

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت0:58توسط سایه خیال | |

 

( به مناسبت ۲۰ نوامبر، روز جهانی مبارزه با ترنسفوبیا )

دنیایی که در اون زندگی میکنیم حاصل یکسری آمار و احتمالاته و نه هیچ چیز دیگه ای. اینهمه تنوع در اجزای طبیعت و گونه های گیاهی و جانوری و حتی تنوع در آب و هوا و شرایط گوناگون جغرافیایی و گوناگونی تمامی اجزای کائنات از ذره تا کیهان خود شاهدی بر این امر می باشد.

حالا از خودتون سوال کنین آیا به خاطر یکسری آمار و ارقام و احتمالات که هیچکدوم تحت کنترل و اختیار ما نیستن مجازیم که سایرین رو محکوم و مجازات کنیم؟ و آیا معیاری بر این داریم که از دیگران بالاتر و یا پایینتریم؟ و چون احتمال بعضی چیزها کمتره محکوم به فنا هستن؟ آیا اقلیت محکوم به فناست یا این ترس ما از نابودیه؟ بهتره برای لحظه کوتاهی به خودمون دروغ نگیم و نقاب غرور و خودخواهی رو از چهرمون برداریم. بخصوص اگر نقاب قدرت بر چهره داریم ...

تاثیر انحرافات کروموزومی و هورمونی در سرنوشت جنسیت انسان ( از دیدگاه زیست شناختی )

جنسیت تنها تابع کروموزومهای جنسی نیست، بلکه امری نسبی است. یعنی تابع نسبت اختلاف غلظت هورمونهای جنسی است که در غده های تناسلی و فوق کلیوی ساخته و ترشح میشوند. ژنها در حقیقت فراهم آورنده زمینه ای هستند که بین هورمونهای تناسلی مولد جنسهای نر و ماده توازن غلظت به وجود می آورند. از این رو حتی چنانچه ژنوتیپ کروموزومهای جنسی طبیعی باشد، اما رویان، در طی دوران نمو خود در رحم مادر به ویژه بین هفته های هفتم و هشتم، با مقادیر غیر عادی هورمونهای تناسلی رو به رو گردد، رشد اندامهای تناسلی او غیر طبیعی خواهد شد.

توضیح : منظور از غیر طبیعی این است که درصد احتمال آن پایینتر است و با آنچه که درصد احتمالش در طبیعت بالاست مغایرت دارد.

پی نوشت : در طبیعتی که همه چیزش بر اساس آمار و احتمالات است هیچ چیز غیر طبیعی نیست.

آنیما و آنیموس ( از دیدگاه روانشناسی )

تائوئیست های چینی از یین و یانگ، یعنی جنبه های زنانه و مردانه شخصیت ما صحبت کرده اند. به نظر یونگ جنبه زنانگی شامل ظرفیتهایی برای پرورش فرزند، احساس، هنر و یگانگی با طبیعت، و جنبه مردانگی شامل تفکر منطقی، ابراز دلیرانه و غلبه بر طبیعت است. همه ما از نظر زیست شناختی، دو جنسیتی هستیم و همه ما زمینه های دوجنسیتی را در افراد تشخیص می دهیم. بنابراین تمامی انسانها هم خصایص مردانه دارند و هم زنانه. ولی ما انسانها همچنین از لحاظ ژنتیک دارای تفاوتهایی جنسیتی هستیم که فشارهای اجتماعی شدن، آن را تشدید و برجسته میکند و زنان را تحت فشار قرار میدهد تا جنبه مردانگی خویش را، بیشتر مورد تاکید قرار دهند. نتیجه آن میشود که جنبه دیگر سرکوب و ضعیف می شود. مردان گرایش پیدا میکنند تا به طور یکطرفه، مستقل، پرخاشگر و عقلانی بشوند. آنها ظرفیت های خویش را برای پرستاری و بچه داری و وابستگی به دیگران، مورد غفلت قرار می دهند. زنان، جنبه های پرورش فرزند و احساسات را در خود رشد می دهند و از ظرفیتهای خویش برای تفکر منطقی و ابراز وجود غفلت میکنند. با وجود این جنبه های مورد غفلت قرار گرفته ناپدید نمی شوند، بلکه فعال باقی می مانند و در ناخودآگاه ما ظاهر میشوند. در مردان، جنبه زنانگی، در رویاها و خیال پردازی ها به عنوان زن درونی یا آنیما ظاهر میشود و مرد درونی موجود در زنان آنیموس نامیده می شود.

توضیح : عاملی که باعث نقش پذیری جنسی ما میشه فشار اجتماعیه و نه ژنتیک و نه جنسیت.

دوباره برمیگردیم به سوالات ابتدای متن. امیدوارم جواب خوبی براشون پیدا کرده باشین. به امید روزی که همه وجدانهای خفته بیدار بشن...

از مهدی عزیزم بی نهایت سپاسگزارم که بهم یادآوری کرد.

رفرنسها : کتاب نظریه های رشد ( ویلیام سی. کرین ) و کتاب زیست شناسی عمومی ( هیئت مولفان )

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت14:51توسط سایه خیال | |

 

تو اگر در تپش باغ خدا رادیدی

همت کن

و بگو ماهیها ، حوضشان بی آب است ...


باز هم سکوت ...

.

.

باز هم سکوت می کنم

اما

این سکوت از رضایت نیست

اینجا سکوت

یعنی فریاد ...

یعنی فریاد من

فریاد تو

فریادهای ما ...

هنگامی که کفتارهای پیر

بر اجساد برادرانمان

پایکوبی کردند

ما سکوت کردیم ...

هنگامی که دستان متجاوز

بر دامان پاک فرزندانمان

شبیخون زدند

باز هم سکوت کردیم ...

این بار هم سکوت ...

سکوتی بالاتر از همیشه

سکوتی به قدرت فریاد دلهای ماتمزده

سکوت ، سکوت ، سکوت ...

حنجره ی سرخم را

در باغچه ی امروز ، می کارم

می دانم ،

که فردا 

درخت فریاد ، سبز خواهد شد ...

( برای آنان که رفتند تا امروز بمانیم و برای آنان که می مانند تا فرداها بیایند... )

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت21:31توسط سایه خیال | |

 

خورشید خانوم داشت از اون بالا  تو حوض کاشی وسط حیاط خودشو نگاه میکرد. کنار حوض آبی وسط حیاط شاپرک و وروجک آب بازی میکردن... صدای خنده های شاپرک خونه رو گذاشته بود رو سرش. وروجک شالاپ شلوپ راه انداخته بود. زیر درخت بید سایه استراحت میکرد. انگار اونجا تنها جایی بود که دستای گرم خورشید خانوم  بهش نرسیده بودن ...

.

.

.

... کم کم هوا داشت تاریک میشد. خورشید خانوم داشت آهسته آهسته میرفت که تا صبح فردا پشت کوهها بخوابه. تو اتاق سایه ی وروجک و شاپرک رو دیوار افتاده بود. سایه کنارشون نشسته بود. هر دوشون حسابی از بازی و شیطنت خسته شده بودن. وروجک یه لحظه چشمش به حوض کاشی وسط حیاط افتاد. خاطرات آب بازی نیمروز یادش افتاد. صدای خنده ها و جیغ و داد شاپرک تو گوشش پیچید. یهویی اشک تو چشماش حلقه زد ... وروجک دلش برای بازی ظهر تنگ شد ...چه زود همه چی تموم میشه ... وروجک تو دلش گفت اینو ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت19:29توسط سایه خیال | |

 

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فریادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چیست كه از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، اى سینه سپر شو

خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

دیوارِ مصیبت كده ىِ حوصله بشكن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شیر درین بیشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فریاد به فریاد بیفزاى، كه وقت است
در یك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ایرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ایران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به یك شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو

این شعر با صدای گرم و پرقدرت استاد شهرام ناظری اخیرا خوانده شده...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت22:13توسط سایه خیال | |

 

این حکایت سرزمینی ست که نامردمان

بر روی لاله هایش آتش گشودند

و بر سر هر کویش ندایی را خاموش کردند

تا ندای آزادی جاودان باقی بماند

آیا این طنین فریاد آزادی نبود

که هر شب بر بامهایشان به گوش میرسید؟

آنان که نطفه شان به نفاق بسته شده بود

منافقش خواندند

.آزادی را

درختان سبز را به رگبار بستند

و قامتهای رعنایشان را

بر زمین افکندند

آری سرزمینی بود که در آن آزادی را دربند کشیدند

.فرزندان خلف مادران ناپاکدامن

نامقدسان رسالت شومشان را

سالها بود که به ارمغان آورده بودند

و چه نامبارک بشارتی

و چه بی شرم رسولانی

که پیغام سیاهشان را به تیغ و آتش مزین نمودند

شاخه های نورسته را به زنجیر کشیدند

به گناه سبز بودن و سبز ماندن

تا بشارتشان دهند به

...تاریکی و نادانی

ولی آیا آنان نمی دانستند راز

رویش جوانه ها و روئیدن لاله ها

و نشنیده اند حکایت گذر زمستان

.....و روسیاهی و

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت16:58توسط سایه خیال | |

 

..یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس...

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت21:32توسط سایه خیال | |

ستاره های عزیز

ستاره های مقوائی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد ...

به خاک و خون کشیده شدن جوانان آزادیخواه میهن را به سوگ نشسته ایم. یادشان گرامی و راهشان پیوسته جاویدان

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت19:43توسط سایه خیال | |

 

- و این درست همون لحظه ست. ( با خوشحالی فریاد میزنه. )

- کدوم لحظه ؟ ( با نگاهی پرسشگر )

- همون لحظه ی ........ ( دست و پاشو گم میکنه. )

- کدوم ؟ ( بازم همون نگاه همیشگی )

- .... ( چشماشو روی هم میذاره و سعی میکنه یادش بیاد. )

- ؟ ( با همه وجود میپرسه ولی این بار بدون کلام! )

- یادم رفت. گمش کردم. ( در حالیکه چشماشو باز می کنه و کمی نگرانه. )

- از کجا می دونی این خودشه ؟ ( یه سوال جدید!!! )

- نمی دونم. ( خجالت می کشه. )

- لحظه های قبلی چطور ؟ اونا هم خودشون بودن ؟

- ممممم .... گمون کنم آره ... یا شایدم ... نه ... نمی دونم ... ( و در حالیکه شونه هاشو بالا میندازه )

- الان چندمین لحظه بود ؟

- از کی ؟

- از همون اول اولش .

- اولش؟ ... اولش کی بود آخه ؟ ... ( و با تردید  به یه جای دور نگاه میکنه. )

- ... ( و این بار نوبت اونه که سکوت کنه. )

- خوب فکر کنم چند سال ... نه نه نه ، چند سال و چند ماه ، نه نه ببخشید ، چند روزم بهش اضافه میشه ، نه نه عذر می خوام ، یه چند ساعت و چند دقیقه و شایدم چند ثانیه ... اه ... ( پاک کلافه شده. )

- این سالها و ماهها و ساعتها و ... از کجا میان؟ چند تا از این لحظه ها میشه یه سال یا یه ماه یا ... حتی یه ثانیه و یا ... یه لحظه ؟؟؟ ( چشماش برق میزنه. )

- ( از خوشحالی می خواد پرواز کنه . ) متوجه شدم . اینو بی خیال شو . بهت تبریک میگم . باید جشن بگیریم .

- جشن برای چی ؟ یعنی تو فهمیدی الان کدوم لحظه ست ؟ ( مشتاقانه منتظر جواب )

- نه دیگه . برای همین جشن میگیریم . ( لبخند میزنه . )

ـ برای اینکه نفهمیدیم !؟ ( با تعجب )

- ( این سوال فکرش رو به هم میزنه . یه لحظه از دنیای خودش میاد بیرون . ) خوب ... آره ... نه ... خوب آخه ... بی خیال شو ... بریم جشن بگیریم ...

- ... ( با تردید نگاهش میکنه . )

و دنبالش راه می افته که با هم جشن بگیرن . جشنی برای ...

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت20:14توسط سایه خیال | |

 

نیم وجبی داشت فرار میکرد. سایه ی یه هیولا پشت سرش بود و هی بهش نزدیک می شد. همونجور که داشت فرار می کرد، هر چند لحظه یه بار برمی گشت و یه نگاه وحشتزده به پشت سرش مینداخت. نفسش به شماره افتاده بود. چشماش گشادتر از همیشه بود. سایه داشت نزدیک و نزدیکتر می شد. چیزی نمونده بود که بهش برسه. دیگه خسته شده بود. پاهاش دیگه توان دویدن نداشتن،اما چاره ای نداشت. باید هر جور شده می رسید. دیگه چیزی نمونده بود. باید طاقت می آورد. فاصله ای با اون پنجره نداشت.  فکر پرواز که می اومد تو ذهنش، درد پاهاش یادش می رفت. اون لکه سیاه هنوز پشت سرش بود و تا روی سرش کشیده شده بود. ترسید. باید تسلیم می شد؟ یعنی همه چیز تموم شده بود؟ همون طور که می دوید، چشماشو بست. چاره ای نداشت. اون بهش رسیده بود. حس کرد از پشت گرفته و داره از زمین بلندش می کنه. زیر پاهاش خالی شده بود. دلش هری ریخت پایین. جرات نداشت چشماشو باز کنه. چاره ای نداشت. باید قبول می کرد که اون سایه همیشه دنبالش باشه. خودشو یه موجود ضعیف می دید. اشک توی چشماش جمع شد و ... خیلی خسته شده بود. خوبیش این بود که دیگه پاهاش خسته نمی شد. دیگه براش مهم نبود که چی می خواد بشه. تمام تلاشش رو کرده بود. دیگه کاری از دستش ساخته نبود... اما... یاد شاپرک افتاد، که هر بار به کمکش می اومد.پس اون کجا بود. چرا این بار به کمکش نیومده بود. کاش می تونست یه بار دیگه ببیندش. اون بهش قول داده بود، که یه روز پرواز کردن یادش بده و الان... چشماشو آروم آروم باز کرد... شاپرک بالای سرش نشسته بود...

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت23:52توسط سایه خیال | |